در اواخر تیر ماه 1379 یکی از دوستان متنی رو در مورد 4 مقوله دوستی, عشق, ازدواج و روابط جنسی نوشت و به چند نفر از دوستان صمیمیش (هم دختر و هم پسر، از جمله من) داد تا بخونن و نظرشون رو در این مورد بدن..بحث جالبی در گرفت..البته فکر کنم!!..آخه هیچی ازش یادم نیست!!!..
توی خاک خورده ها دنبال چیزی میگشتم که به این متن و جوابیه خودم بر آن برخوردم.
جالبه!..نظر خودم در 21 سالگی نسبت به مقوله عشق!..(البته بطور کامل نه!)
.........................
"...همیشه این اعتقاد را داشته ام که طبیعت از تضادها تشکیل شده و این حقیقت را هم در خود دارد که تضادها همدیگر را جذب می کنند. منفی مثبت را می رباید, پروتون الکترون را و زن و مرد همدیگر را. حتی رنگهای متضاد به هم می آیند و هزار و پانصد نمونه دیگر (!!!..اون موقعها من وقتی میخواستم بگم "خیلی" میگفتم 1500تا!!..نمیدونم چرا! شاید تا همین مقدار بیشتر بلد نبودم بشمارم!!!).
در مورد انسان, این جذب تضادها حکم تکامل و کامل شدن را دارد. در انسانها تضادها به معنی مخالف هم بودن نیست. بلکه به معنی نداشتن آن چیز است. یعنی زمینه در انسان فراهم است که هر دو بعد اخلاقی, رفتاری و یا هر چیز دیگر را در خود داشته باشند, اما به هر دلیلی یکی در فرد تقویت می شود و دیگری در او گم و در فرد دیگر عکس آن. و اینگونه است که هر چند بنظر این دو متضاد می آیند اما می توانند مکمل هم باشند. حتما کتاب "در جستجوی قطعه گم شده" اثر شل سیلور استاین را خوانده ای. انسان ها معمولا بدنبال همان گمشده خود می گردند تا کامل شوند. (ازینکه اون موقع کتابی تا به این حد ثقیل رو خونده بودم خودمم کف کردم!!)
و عشق هم از نظر من کامل شدن است. یعنی ناقص دانستن خود و با معشوق کامل شدن. خدا خود عاشق خود است. چون از خودش کاملتر وجود ندارد. اما چرا انسان عاشق خود است؟ چون خدا از روح خود در او دمیده (..و نفخ فیه من روحه..) و همیشه انسان در عین اینکه خلیفه الله است, نشانه هایی را هم از او به همراه دارد. می شود گفت که انسان اشانتیونی بسیار کوچک و ناقص از خداست. و عشق انسان به خودش هم از همین امر منشا می گیرد. در عین حال عشق به معشوقش را هم دارد, چون می داند و می بیند که با اوست که کامل می شود. اما چرا حاضر است که هر کاری برای معشوق بکند؟ عاشق, ناقص بودن خود را دیده و حالا کامل شدن و کامل بودن خود را هم (به همراه معشوق) و قطعا حاضر نیست که دوباره به نقصان برسد. پس همه کار می کند که معشوقش را که نیمه گمشده اش است از دست ندهد. و در این راه حتی حاضر است جان خودش را هم از دست بدهد! می توان گفت که این امر از همان عشق به خود (یا خودخواهی با برداشت مثبت از آن) سرچشمه می گیرد. یعنی او نمی خواهد و نمی تواند ببیند که دوباره ناقص شده است, پس حاضر است خود را نابود کند تا این نقصان را نبیند و زجر نکشد.
شاید مرحله آخر عشق را هم که تو به زیبایی از آن گفته ای (اینا رو دارم خطاب به همون دوست میگم!!) بتوان چنین تفسیر کرد که دو نفر عاشق و معشوق در همه زمینه ها با هم کامل و اصطلاحا match نمی شوند. اما آن فردی که به آن حد از بصیرت رسیده است که انسان متکامل را می تواند کاملا و دقیقا مجسم کند در می یابد که برای کامل شدن باید همه را دوست داشت و در اصل به همه عشق ورزید و این قاعتا همان "تسری به جهان" است..(در واقع دوست ما در آخر به مرحله پایانی عشق اشاره می کنه و اونرو "تسری به جهان" می نامه بدین معنی که در این مرحله عشق می تونه به تمامی جهان و انسانها تسری پیدا کنه).."
..................
اینم از تراوشات ذهنی من (یا بقول شاعر: ۲ کلمه از مادر عروس!) در ۷ سال پیش..
خداییش آدم در هر سنی عالمی داره ها!..
اگه خواستین شما هم ازین کارا بکنین (رجوع شود به عنوان پست!) و یه نظری در مورد این مقوله در قالب کامنت در وکنین..
پ.ن.۱: اینا رو هویجوری از من باب اینکه ما هم یه روزایی یه چیزایی بلغور میکردیم گفتم!..منظور خاصی نداشتم!!..الانم نه تاییدش میکنم نه رد..فقط یه جورایی جالب بود!.. 
پ.ن.۲: روزای شلوخ پلوخی رو تو این ۲ هفته ای که برگشته بودم پشت سر گذاشتم..اومدن خواهرم و شوهرش و باز برگشتنشون..بستری شدن پدرم و بعد ترخیصشون..و چیزای دیگه!..فرصت نبود و نشد زیاد بیام نت..ایشالا دفعه بعد!..بازم دارم میرم..تا بعد..
|