من و بهار
شهریور 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386
جهت خالی نبودن عریضه جات..

گاویست در آسمان و نامش پروین

یک گاو دگر نهفته در زیر زمین

چشم خردت باز کن از روی یقین

زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

 

والا بخدا اینو من نگفتما!...این بود...این...همین...حکیم عمر خیام!...آره...خودشه...بگیرینننننننننننش!!!

 

********************

تا دو هفته نیستم..

بقول دوستان: کامنتدونی هم تاییدی ندارد!!..هر آنچه دل تنگت میخواهد...چی؟؟؟؟...بوگو!!...

تا بعد..


دوشنبه 18 تیر ماه سال 1386
پیرمرد و دریا..نه ببخشید..پیرمرد و دوچرخه و خورجین!

هوا گرم بود. پیرمردی با دوچرخه اش به مرز نزدیک می شد. خورجینی کهنه بر روی دوچرخه سوار بود. نگهبان بدون پرس و جویی اجازه عبور رو به وی داد. هوای گرم...مرد پیر...دوچرخه ای با خورجینی کهنه...همه باعث شده بودن که نگهبان لحظه ای در صدور اجازه عبور درنگ نکنه.

 

یکی دو روز گذشت...

و باز هم همان پیرمرد و دوچرخه و خورجین. این دفعه نگهبان خود رو موظف کرد که خورجین رو بگرده. یک مشت اسباب اساسیه بی مصرف و اوراقی...باصطلاح آت و آشغال!...در خورجینی مندرس و پوسیده. بدون پرسشی دوباره اجازه عبور داد.

 

و چند روز بعد...

باز پیرمرد و دوچرخه و خورجین. و باز هم بازرسی. و باز هم همون وسائل. این دفعه پرسش هم اضافه شد!...

چرا؟...

پیرمردی هستم فقیر. لوازم بی مصرف رو می خرم و اونور مرز به سمساریها و اوراقیها میفروشم و پول چند صباح زنده موندنم رو ازین راه بدست میارم..

اجازه عبور...

 

روزهای بعد...

نگهبان برای ارضا حس کنجکاویش هر دفعه خوب وسائل رو میگشت، اما بواقع چیزی جز آت و آشغال بدرد نخور در اونها نبود. یکی دو بار هم خود خورجین رو بررسی کرد تا مبادا عتیقه ای، چیزی باشه...اما...نه...خورجین هم گونی پاره ای بیش نبود!...

 

و روزها گذشت..

پیرمرد در اتاق نگهبانی لحظه ای مینشست. نفسی چاق میکرد. چایی میخورد. مجوز عبور میگرفت و به راه خودش ادامه می داد!..

...

 

مدتی گذشت و خبری از پیرمرد نشد...

روزنامه ای از اون ور مرز به دست نگهبان رسید...

 

تیتر بزرگ صفحه:

قاچاقچی بزرگ دوچرخه دستگیر شد!!

 

 

چقدر به دیده هامون اعتماد داریم؟..

نه...به چشم خودت بی اعتماد نشو...

به نوع نگاهت شک کن...


دوشنبه 11 تیر ماه سال 1386
همه رو برق میگیره ما رو سیلی همراه مریض!

از 8 صبح پشت سر هم مریض میدیدم. چیزی حدود 40 مریض در تقریبا 5 ساعت. حدود 2,3 ساعت فرصت کردم که ناهاری بخورم و چشمام رو برای مدتی روی هم بزارم. درمانگاه شبانه روزیه و احتمال اینکه هر لحظه مریض بیاد هست. هر روز کشیک 6 نفریم:۱ پزشک, 1 ماما, 1 کاردان رادیولوژی, 1 نگهبان و 2 بهورز (که یکیشون داروخانه رو میچرخونه و اونیکی هم تزریقات رو انجام میده). مریضها هم مثل ما ناهاری خورده اند و چشمی بر هم گذاشته اند و حالا آماده برای آه و ناله!..باز هم میبینم و میبینم و میبینم. ساعت 8 شب پسر جوانی رو میارن که طی دعوایی با یکی از نزدیکان, چاقویی در سمت چپ قفسه سینه اش خورده! در روستایی که هستم مردم یکی از تفریحاتشون اینه که بیان درمانگاه!!...حالا یا به عنوان مریض یا به عنوان تماشاچی!!!...همراه هر مریض صدمه دیده (تصادفی, چاقو خورده، جر خورده!!, یا چیزی تو همین مایه ها) بطور متوسط 15 نفر یا بعنوان همراه یا تماشاچی وارد این درمانگاه کوچک سر راهی می شن. در تهران و در بیمارستان که بودیم یکی دو نگهبان و چندین پرستار و سرپرستار و بهیار و پزشک و غیره و ذالک بودن که دست به دست هم میتونستن همراهان مزاحم مریض رو بیرون کنن! اما در درمانگاهی که نگهبان و بهورزاش هم از اهالی همون روستا و از آشنایان همین مردم مراجعه کننده هستن این تویی که اضافی هستی نه اونها!..پس باید تحمل کنی..به محض آوردن مریض چاقو خورده, اقدامات اورژانسی اولیه رو انجام میدم. بعد از اطمینان ازینکه فعلا هوشیاری و زنده موندن مریض تا مدتی برقرار میمونه(!) نبض و فشار خون و تعداد تنفس مریض رو میگیرم. فشارش پایینه و بدلیل خونریزی احتمال تو شوک رفتنش هست. به بهورز میگم سریع یه رگ بگیره و سرم وصل کنه و سریعا از ازدحام اطراف مریض خودم رو بیرون میکشم و میرم تا آمبولانس رو خبر کنم برای اعزام مریض به بیمارستانی در نزدیکترین شهر اطراف...برمیگردم سر مریض اما امکان گذشتن از لایه قطور ایجاد شده از تماشاچیان رو ندارم. جناب بهورز هم هرچند که از ازدحام گذشته و سر مریضه اما هنوز نتونسته رگ مریض رو بگیره و سرم رو وصل کنه. حرفها و خواهشهای من مبنی بر کنار رفتن تماشاچیان و همراهان افاقه نمیکنه. یکی از همراهان که خودش رو چسبونده به مریض و در عین حال هم هی میزنه تو سر خودش و فحش میکشه به جون فرد چاقو زده و مادر و خواهر و مادر بزرگ و خاله و عمه و خلاصه تمامی جمعیت اناث اون خانواده, پس از شنیدن خواهش چندین باره من برمیگرده و با عصبانیت میگه: ببین..من قاطی ام ها!!..انقدر رو اعصابم نرو!!!..و باز دوباره برمیگرده و به امر خطیر آه و ناله و نفرینا و فحشاش ادامه میده..از طرفی, هم این و هم یکی دیگه از همراهان از فرط شور و هیجان انقلابی انقدر هی اینور و اونور میپیرن و تو سر و کله خودشون میزنن که هی میخورن به بهیار بدبخت و مانع از گرفتن رگ توسط اون میشن!! خود مریض کم حالش بده حالا اینا هم با این داد و فریادها دارن وضع رو برای مریضشون وخیمتر میکنن.. مجبور میشم کمی صدام رو بالا ببرم تا راه رو برام باز کنن و اونها رو هم ساکت. ناگهان اون یکی دیگه برمیگرده و فحشی نثارم میکنه و بعد که میگم مگه نمیخواین به مریضتون برسیم میگه خب دکتر بالای سرشه دیگه تو چی میگی؟!!!..و اشاره میکنه به بهورز بدبخت که هنوز عاجزه از یه رگ گرفتن. یکی از همراهان که من رو درک کرده(!) میاد بهم میگه که آقای دکتر شما نگران نباش, من الان درستش میکنم. منم بهش میسپارم که تا اینا نرن کنار کاری نمیتونم برای مریضش بکنم و میرم تا دوباره سراغی از آمبولانس بگیرم. برمیگردم, هنوز دور و بر مریض شلوغه اما به محض اومدن من راه رو باز میکنن برام. گریه و شیونها و ناله و نفرینها بیشتر شده. زن یا مادر یا نمیدونم چکاره مریض هم به جمع پیوسته و مدام فحش میده. نه ازون فحشهاها!!..ازون بدبداش! که تابحال منم نشنیده بودم!!..دارم میرم سر مریض که  فردی که بهورز رو جای دکتر اشتباه گرفته بود محکم هولم  میده و به سمت مریض سریعتر هدایت میکنه و تهدیدم میکنه که اگه زود نجنبم دهنم رو به ملکوت اعلی خواهد رسانید!...دوباره به مریض میرسم...ناله ها و ازدحام روی مریض اثر گذاشته و داره اون رو بدحالتر میکنه. باز آروم به همراها میگم که برید بیرون و سر و صدا و آه و ناله راه نندازین تا مریضتون بدتر نشه. افاقه نمیکنه. مجبور میشم داد بزنم تا ساکتشون کنم!...نخیر... من داد بزنم اونها هم داد میزنن!!...4 تا فحش دیگه هم میشنوم...همون خانوم با قیافه غضب آلود بهم میگه که خدات داده اگه مشکلی براش پیش بیاد!! خودم پدرتو درمیارم!!...یکبار دیگه داد میزنم که برید از درمانگاه بیرون که ناگهان همون فرد (ی که بهورز رو به جای دکتر اشتباه گرفته بود!) در حین فحش دادن و گفتن اینکه صدات رو برای من بالا نبر بهم حمله ور میشه و چک نیمه آبداری رو به گوش راست من میخوابونه! و تا میاد که یقه ام رو بگیره و سایر حرکات و فنون رزمی و نظمی و غضبی رو روم پیاده کنه بقیه همراهان جلوش رو میگیرن و میبرنش از درمانگاه بیرون...قلبم به شدت میزنه...کمی هم مضطرب... برمیگردم سر مریض. بعد از مدتی بالاخره آمبولانس لعنتی اومد. مریض رو که اقدامات اولیه اش رو انجام دادیم سوار آمبولانس میکنیم و میرن... پشت در مطب چیزی حدود 6 خانواده نشسته اند و منتظر تا برم ویزیتشون کنم. وسط اون گیر و دار هر دفعه یکیشون میومد و میگفت دکتر بچه ام سرماخورده مریضه، حالش بده!!! تورورخدا به ما هم برس...ساعت رو نگاه میکنم...همچنان شب دراز است!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 8974


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در تاریخ 12 خرداد 58 و با جنسیت مذکر به دنیا اومدم! یعنی پسری متولد بهار 58! حالا آیا به همین دلیل بود یا به دلایل دیگه که پدر و مادرم اسمم رو بهار گذاشتند!!!! بالاخره شیرازی هستند و اهل صفا و صمیمیمت و مهر و محبت و گل و بلبل و ازینا, خلاصه خوشند دیگه!!..گواهی تولدم هم به همین نام صادر شد!..همه فامیل اعتراض کردند و پس از تهدیدهای جانی و مالی و غیره و ذالک و اینکه بچتونو جر میدیم و اینا بالاخره در تاریخ 18 مرداد 58 رسما و قانونا اسمم به پدرام تغییر پیدا کرد!..دلیل این تاخیر فاز 2 ماهه رو هم که دیگه همه میدونند بخاطر چیه!! این وبلاگ بهار پارسال و همزمان با تولدم به دنیا اومد. من و بهار یعنی من و خودم. روال وبلاگ مکالمه من و بهار (خودم) بود. شایدم من درون و من برون. یا یه چیزی تو همین مایه ها. متاسفانه خیلی زود بچه سقط شد ولی اسمش موند تا بچه های دیگه اونرو به یدک بکشند و یاد و خاطره اش رو زنده نگه دارند!!..(چه نوستالژیک شدا!) این هم از ماجرای من و بهار!..چیه؟ ناامیدتون کردم؟؟!!
شناسنامه کامل من...